X
تبلیغات
باز هم زندگی

باز هم زندگی

شعر و خاطره

خوان نهم (قسمت اول)

خوان نهم را من روايت مي کنم اکنون...من که نامم ني ست.

 

امروز مي خوام براتون يه قصه بگم٬ قصه اي که مثل تمام قصه ها يه قهرمان داره ٬قهرماني که مثل

هميشه حرفي براي گفتن و دلي براي شکسته شدن٬چشمي براي گريستن و پايي براي رفتن داره٬

قهرماني از جنس آب و آتش و خاک و باد. قهرماني از نوع ما.

اصلا شايد قصه را دنباله دار بنويسم.مثل قصه هاي شب٬ که من وقتي به سن شما بودم از راديو گوش

مي کردم٬ همون قصه هايي که هميشه يه قهرمان داشت و گاهي اوقات هم راوي.

 

"مي خواهم بنويسم ولي نمي دانم از کجاي اين دردنامه آغازش کنم"

 

ميز کار خلوت و مرتب بود و مداد تازه تراشيده شده در کنج ميز مستطيلي جا خوش کرده بود. زير شيشه

ي ميز پر بود از دست نوشته ها٬ هر کدوم به خط يکي٬ آدم هايي که ديگر نبودند يا شايد مي خواست

ديگر نباشند.

ساعت ها مي گذشت که قهرمان پشت ميز کارش نشسته بود با يک برگ کاغذ سپيد و همان عبارت

کذا...

نمي دانست بر کجاي ناکجا آباد دنيا ايستاده است.

نمي دانست پاهايش چقدر توان ماندن را دارند.

نمي دانست چشم هايش چقدر توان ديدن دارند٬توان گريستن.

مدت ها مي گذشت از آن روز که با خودش گفته بود اين هم آخر شاهنامه ي ما٬ ولي شايد هنوز خودش

هم باور نداشت يا مي خواست که باور نکند يا هم غير قابل باور مي نمود...

 

خسته بود و دل شکسته٬ اما در ميان تمام اين نادانسته ها از يک چيز مطمئن بود:

تنها نيست و ديگر هيچ گاه هم نخواهد بود.

 

                                                                                

                                                                                     ادامه دارد...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

من می بینم(آخرین سروده ی استاد شمس لنگرودی)

من مي‌بينم

من مي‌بينم،

و سرانگشتم را كه به تاراج مي‌بريد

با پلكم مي‌نويسم

با مژه‌هايم نقاشي مي‌كنم

با تكان سرم

سرودي مي‌سازم

پلنگي آرام بودم

پسرانم را خورده‌ايد

با چرمينه‌اي از پوست‌شان

برابر من راه مي‌رويد

چمداني پرم

كه تحمل هيچ قفلي را ندارم

شيپوري از ياد رفته‌ام كه همهمه‌اي ‌شنيدم

و از هيجان نبرد

بر خود مي‌لرزم

 

                                                                                     تير 1388

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

نامه 2

سلام دارا جان و سارای عزیزم

این جا هوا پس است.

راست راستش را که بخواهید اولش می خواستم همین یک کلمه را برایتان بنویسم و بس. ام از بس که

دلم تنگتان شده (درست به اندازه ی سر سوزن)می خواهم به قول مادر جان عزیزتر از جانم باز هم

وراجی کنم.

آسمان شهر را یادتان هست؟یادتان هست که گفتم یک چیزی آمده که بهش می گویند آلودگی نوری؟

که نمی گذارد شب ها ستاره ها مثل روستا پیدا شوند؟!حالا دیگر سیاه شده.حالا دیگر ماه هم در شب

هایش معلوم نیست.می گویند هوا پر شده از خاک خاشاک و یه چیزی به اسم خس که نمی دانم

چیست! این روزها همه در شهر ماسک می زنند.

مادرمان هم که همه اش نشسته جلوی تلویزیون و گریه می کند٬ وقتی هم می پرسم چرا٬ می گوید

به خاطر هواست عزیز جانم...

بر عکس مادرمان٬ پدرمان از همیشه بد خلق تر شده.دائم روزنامه می خواند٬ دائم به ما غر می زند٬

تازه دیشب که آمد خانه جای دشمنتان خالی یک دست کتک حسابی هم به ما زد.نمی دانم چرا ولی

مادربزرگمان می گوید زیاد به دست و پایش نپیچ این روزها حوصله ندارد.

مادربزرگمان هم که همه اش دارد قرآن می خواند.می گوید نذر کرده ام٬همه اش دارد صلوات می فرستد

و می گوید برای سلامتی بچه هایم است اما آخر مگر مادر بزرگ مان چند تا بچه دارد؟! او که یک پسر

نداشت آن هم پدر ماست و حالش هم خوب است٬نمی دانم کدام بچه هایش را می گوید!!!

اصلا نمی دانم چرا همه یک طوری اند. انگار یک چیزشان شده و نمی خواهند به من بگویند.

چند وقت قبل٬همین یکی دو ماه پیش را می گویم٬همه حالشان خوب بود یعنی راستش را بخواهید

خیلی خوب بود٬ همه می خندیدند٬حتی پدرمان وقتی از سر کار بر می گشت ما را روی پایش می

نشاند بعدش با هم تلویزیون می دیدیم اما نمی دانم چه شد که یک دفعه همه چیز بر عکس شد...

انگار یک نفر مرد٬مادربزرگمان پیرهن سیاه پوشید.

شما را به خدا راستش را بگویید٬در آبادی همه خوبند؟

همه اش فکر می کنم که خوب است قبلش تایستان آمده بود وگرنه کی به درس و مشق ما می رسید٬

آن وقت باید یک دست کتک هم به خاطر افت تحصیلی نوش جان می کردیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

قصه های من و عادل

هنوز نه ده سالم نشده بود که اول از همه با صداش و بعد با قیافه اش آشنا شدم...

آخ که چه روز هایی بود!

هنوز صدای چه میکنه هاش توی گوشمه.اینقدر فریاد می کشید و از ته ته حلق می گفتکه هنوز توی

گوشم زنگ می زنه.

یادمه اولین باری که فهمیدم یه چیزیش میشه و به قول امروزی ها ا.غ.ت.ش.ا.ش گره وقتی بود که در

بازیه منچستر یونایتد با دارقوزآباد کتل دشت ملات آبادی پدر شدن یا به قول بعضی دوستان قضیه ی

اوهومیات را به دیوید بکهام تبریک گفت.حالا انگاری که بکهام نشسته منتظر٬ تا ایشون در نمی داند 

کدام نقطه ی زمین بهش تبریک بگه.

دومین بار یعنی همون باری که به قطع فهمیدم جز ا.ی.ا.د.ی بیگانه است وقتی بود که شنیدم با فوق

لیسانس نمی دونم چی چی و وظیفه ی خطیر استادی٬شخصیت فرهنگی را کنار می گذاره و با صدای

خراشیده و نتراشیده مکررا فریاد می کشه چه می کنه ٬ چه می کنه

و مثل آبجی خانوم ما که به تازگی فهمیده با درآمد استادی و گچ خوردن و بالا پایین رفتن و نمره دادن و

بچه های مردم را دق مرگ کردن٬در این زندگی بی تورم که آدم تا پاش را از خونه واسه خرید میذاره

بیرون دچار تورم مغز که هیچ٬دچار تورم ما تحت هم می شه(ناشی از سوختگی اون هم درجه سه) آبی

گرم نمی شه٬عادل جون هم فهمیده و نان از گلوی محترم می خوره یا بهتره بگم می خورد!

ایشون که باید با این صدا دل بچه های مردمو می لرزوند حالا دل مدیران ورزشی رو می لرزونه٬حالا این

وسط فقط زمینه ی کاری عوض شده یعنی علمی بدل شده به ورزشی که البت ناگفته نماند٬پیروی

نوشته ی قبلی هر دو پر افتخارند.

همیشه فکر می کردم چرا توی بلاگم دریافت اسکار رو به کیت عزیزم که بین خودمون باشه چشم

ندیدش رو دارم٬ تبریک نگفتم!شاید منم با این کار پله های موفقیت رو یکی ده تا می رفتم بالا!

(با تشکر از بزرگمهر حسین پور عزیز به خاطر قرض گرفتن هنرنمایی فوق العاده اش)

اما الانی که دارم واسه تون می نویسم میدونم که:

                                                  زبان سرخ ٬ سر سبز می دهد بر باد........

حالا می خواد سر تراشیده ی رونالدو باشه یا خرمن موی عادل خان جان.

با یه دنیا ارادت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط نارسیس  | 

ورزش ملی افتخار ملی

کلا آدم ورزش دوستی نیستم چون ورزش در ایران ما فقط در یک کلمه خلاصه می شود : فوتبال

یعنی دقیقا همون چیزی که به نظر من نه تنها ورزشکاران بلکه مدیران هم در این چندین وچند سال هیچ

استعدادی از خودشون نشون نداده اند تا حد اقل یه ذره ته دل آدم خوش باشه که مملکت عزیزش تیم

ملی داره حالا موفقیت ملی که بماند...

من تا یاد دارم علی دایی و کریم باقری عضو تیم های فوتبال بودند تا جایی که واسه ام این سوال پیش

اومد که مگر عمر ورزشی مفید اون هم برای یک فوتبالیست چقدره؟!

بعد از اتفاقات جام جهانیه نمیدونم چند (همون قبلیه) که ایران رفت و پوست پرتقال رو کند٬ مکزیک رو 

از نقشه ها حذف کرد و آنگولا هم که همون اول اول وقتی اسم ایرانو شنیده بود٬ مرده بود و از بازی

انصراف داده بود ٬ همون جام جهانیه پر افتخارو می گم که از ذهن هیچ کس پاک نمی شه و علاقه ی من

به فوتبال رو چند برابر که هیچ چند صد برابر کرد٬ کم از دست یکی از بازیکنان ملی کشیدیم ٬ نمیدونم

چی شد که یک دفعه بر گشتیم و گفتیم مربی فرار کرده و همون بازیکن خوبه رو کردیم مربی!

حالا توپ گشته و گشته تا دوباره رسیده به عربستان!

ایران هم رفت و به جای این که فوتبال بازی کنه فعل افتخار می کنیمو صرف کرده. نه که از بچگی هی

عربی تو مخ بچهامون فرو می کنیم٬ افتخار هم ریشه اش عربیه٬ از اون لحاظ.

اصلا به نظر شما ها ایران به جام جهانیه بعدی صعود کنه بهتره یا این که نکنه؟!

اصلا یکی نیست به من بگه تو رو چه به ورزش ملی و افتخاراتش! همون با افتخارات علمی ملی خوش

باش که هر روزی یه درد دیگه٬ نه ببخشید منظورم اینه که یه درمان تازه واسه درد های غربی کشف می

کنند.

اما این خبری که خووندم در مورد جمع آوری امضا توسط ورزشکاران ملی نگذاشت که اسب سخن رو در

مورد فوتبال نرانم.

نمی دونم کی خسته می شیم از تکرار این که توپ گرده ٬ زمین مستطیله ٬ بازی ۹۰ دقیقه است و

دست آخر هم انشاالله سال دیگه و دوره های بعد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط نارسیس  | 

عید همگان بود مبارک

بعد از یکماه سلام

سلام امروز رو به رسم سنت زیبای دید و بازدید یا به قول قدیمی تر ها صله ی ارحام به همتون تقدیم

می کنم.

درسته که هنوز سال نو از راه نرسیده ولی من پیش دستی کردم و از یک روز جلوتر عید اعلام کردم.

شاید باور نکنید اما من این فال رو از طرف خودم و همه ی خوانندگان محترم بلاگ امروز گرفتم و حضرت

حافظ که دوستی دیرینه با بنده ی حقیر داره این گونه پاسخ داد:

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ

که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

زمین به اختر میمون و طالع مسعود

ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم

شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود

جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

سحر که مرغ درآید به نغمه داوود

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

هر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود

 

و من مطمئن هستم که سالی بس پر خیر٬ پر برکت و پر از لحظه های زیبا در انتظار ماست...

سال نو بر همتون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

یک عبور یک حرف

سلام

خیلی وقت بود که نوشته هامو با سلام شروع نکرده بودم...حس قشنگی بود!

امروز دقیقا اول اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفته...

شمارش معکوس واسه سال هشتاد و هفت از همین امروز رسما آغاز شد...من به تمام شمایی که یک

سال دیگه را زندگی کردید و ایستادید و گاهی جنگیدید تبریک می گم.

از امروز یک ماه سکوت اختیار می نماییم٬ می خوام در این مدت یه دفتری باز کنم و هر کسی که از

این جا رد شد واسمون حتی یک خط کوچیک یادگاری بنویسه...بهترین و موندگارترین اتفاقاتتون در سال

گذشته را این جا ثبت کنید٬ مطمئنم یه روزی از خوندنش لذت می برید...

به امید روز هایی آفتابی٬ آسمانی آبی و زیباترین طلوع ها...

یا حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

این کجا و آن کجا

پس از کپی برداری از داستان فیلم های اجنبی مثله Just Like Heaven و...امروز شاهد کپی داستان

های سریال Lost در صدا و سیمای وطنی هستیم.

به تازگی در سریالی تحت عنوان شب می آید٬نمی دونم٬ یا شب می گذرد یا شب وقتی می آید می

گذرد یا این که شبی که نیامده نمی گذرد شاهد حضور شخصیتی با بازی عمار تفتی هستیم که دقیقا

سرنوشتی مثله جان لاک داره(واقعا چقدر شبیه)

تازه قسمت جالب قضیه این جا ست که معادل فارسی جک شفرد هم در این سریال شده مهدی پاکدل

واقعا این جاست که آدم می گه این کجا و آن کجا...

البته شاید اصلا قضیه دزدیدن قصه و این جور چیزها نیست و فقط تفکر نویسندگان وطنی و اجنبی

یکسان از آب در اومده٬ اون هم به دلیل ذوق و سلیقه ی سرشارشون...

حالاست که می فهمم چرا چند وقتیه موقع پخش هر سریالی در شبکه های وطنی زیر نویس میشه:

صدا و سیما آمادگی دارد که قصه های زندگی شما هم وطن گرامی را به فیلم تبدیل کند٬ بعید هم

نیست که تا چند وقت دیگه یه نفری بیاد و مدعی بشه که من از مسافران اوشنیک ۸۱۵ بودم و هواپیمای

ما وقتی داشت از استرالیا به سمت شیطان بزرگ می رفت در کیش سقوط کرد و چند نفری زنده موندیم

و بعد هم ادامه ی ماجرا...

جان لاک یا عمار تفتی؟؟؟؟؟؟؟(البته زیاد گشتم ولی عکس مناسبی از عمارتفتی نیافتم)

یا جناب most beautiful people و آقای پاکدل؟؟؟؟(که باز هم عکس مناسب از ایشون می یافت نشد)

 

 

پی نوشت:

                               چقدر جای خسرو خان شکیبایی خالیه.روحش شاد و سبز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

مرثیه

 

با تن خسته از دشنه نارفيق ، در هجوم شب بي امان

يك تنه بي رفيق رد شدي از خطر ، اي قلندر اي پهلوان

اي تو وارث رسم قلندري ، با جغداي شهر هميشه دشمني

آخرين جون پناه در شب حادثه ، با تنم هم‌طپش،هميشه با مني

شب خنجر ، شب زنجير ، شب قداره و دشنه است

تلي از جنس خاكستر به روي غربت آينه است

شب گرگ و شب روباه ، شب وحشت ، شب كفتار

كمين كرده نگاه جغد توي سايه ، روي ديوار

گريه پهلوان از فراق پسر زد سكوت شبو پاره كرد

آتش شعله عشق بي واهمه در فضاي شب شراره كرد

تنها لحظه يورش جغد شب ، حيفِ بي صدا تو بشكني

تنها در شب ساكت و بي عبور ، اي فانوس شب تو روشني

شب كوچه ، فراموشي ، شب خاموشي فرياد

شب ناكامي شيرين ، شب خودسوزي فرهاد

توي سردابه رخوت ، من تن زخمي‌رو درياب

بيا اي جام نوش دارو ، پس از مرگ شب سهراب

 

                                                                             

                                                                                                پیام پارسا

 

 

پی نوشت:

با این که هیچ ربطی نداره ٬ اما من عاشق این آهنگم: Run The Show By Kate Deluna ft. Busta

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

بهونه

ترسیدن ما همه ز بدنامی ماست

اکنون ز چه ترسیم که بد نام شدیم

یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶

 

داشتم تقویم رو میزی قدیمی رو ورق می زدم و حرف هایی که جسته گریخته روی بعضی صفحات

نوشته بودم رو می خوندم که یک دفعه یکی از اشعار چاپ شده در پایین صفحه چشممو گرفت.یکی دو

بار مرورش کردم و دو سه بار تبریک گفتم به مادر شاعر که عجب شاعری تحویل جامعه داده ای و چه

زیبا گفته.

من همیشه در زندگی به یک اصل مهم پای بندم:

وقتی یه نفر یه جای دنیا تونسته یه کاری رو برای اولین بار انجام بده پس حتما بار دومی هم می تونه

در کار باشه و اگه من اون اولین نفر نباشم حتما دومین نفر خواهم بود.

به همین دلیل خودکاری که نیمه نویس بود و ثانیه به ثانیه دچار سکته می شد رو از کشوی میز بیرون

کشیدم و با خودم گفتم اگه قرار باشه چیزی بنویسم با همین خودکار نیمه نویس هم میتونم بنویسم.

خطوط اولو با تردید شروع کردم انگار خودم هم هنوز باورش نداشتم یا به خودم شک داشتم یا به

همراهی قلم. ولی هر چی جلوتر رفتم انگار این خودکار بود که می دوید و من به گردش هم نمی رسیدم

سعی کردم خطوط بالایی رو نخونم٬ بیشتر به قسمت های سپید کاغذ توجه کردم و همینطور تاختم و

بافتم تا رسیدم به یک نقطه .

نقطه ی تصمیم گیری٬ نفطه ی موندن و رفتن٬ نقطه ی تعیین.

اما تا سرمو بلند کردم دیدم خیلی وقته که از اون نقطه رد شدم٬ از ترس گذشتم٬ از فاصله عبور کردم و

الان اینجام. هنوز ایستاده و سر پا بدون هیچ ترکی.

نمی دونم تمام این وقایع ربطی به اون شعر داشت یا نه٬ یا این که اون بیت فقط بهونه ای بود برای یک

آغاز٬ ولی می دونم که تمام این ثانیه ها عین زندگی بود٬ یک ثبت مطلق از زندگی هر روزه با تمام

اتفاقات ریز و درشتش. چیزی که هر روز٬ در هر ثانیه و در هر نقطه باهاش رو به رو ایم.

و الان زمان برگشتن و نگاه کردن به خطوط نگاشته و راه طی شده است٬ وقتی که من به آخر کاغذ

سپیدم رسیدم.

این جا تنها چیزی که مفهومی نداره نتیجه است. چون قوانین زندگی مطلق نیست و در شرایط یکسان

نتیجه ی ثابتی نداره. زندگی ریاضی نیست که دو دو تاش بشه چهار تا و بس٬ زندگی زندگیه...

واسه من مهمترین چیز اینه که تونستم به آخر صفحه ی سپید برسم٬ حالا دیگه فرقی نمی کنه که یک

نظر ثبت بشه یا هزارتا.

واسه تون زیباترین بهونه ها رو آرزو دارم. مراقب بهونه های زندگیتون باشید...

 

 

 پی نوشت:

برای عاشقی دیره و باز هم رضا صادقی.به این میگن آخرش.دلمون تنگ شده بود واسه آهنگ هات!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط نارسیس  |