خوان نهم (قسمت اول)

خوان نهم را من روايت مي کنم اکنون...من که نامم ني ست.
امروز مي خوام براتون يه قصه بگم٬ قصه اي که مثل تمام قصه ها يه قهرمان داره ٬قهرماني که مثل
هميشه حرفي براي گفتن و دلي براي شکسته شدن٬چشمي براي گريستن و پايي براي رفتن داره٬
قهرماني از جنس آب و آتش و خاک و باد. قهرماني از نوع ما.
اصلا شايد قصه را دنباله دار بنويسم.مثل قصه هاي شب٬ که من وقتي به سن شما بودم از راديو گوش
مي کردم٬ همون قصه هايي که هميشه يه قهرمان داشت و گاهي اوقات هم راوي.
"مي خواهم بنويسم ولي نمي دانم از کجاي اين دردنامه آغازش کنم"
ميز کار خلوت و مرتب بود و مداد تازه تراشيده شده در کنج ميز مستطيلي جا خوش کرده بود. زير شيشه
ي ميز پر بود از دست نوشته ها٬ هر کدوم به خط يکي٬ آدم هايي که ديگر نبودند يا شايد مي خواست
ديگر نباشند.
ساعت ها مي گذشت که قهرمان پشت ميز کارش نشسته بود با يک برگ کاغذ سپيد و همان عبارت
کذا...
نمي دانست بر کجاي ناکجا آباد دنيا ايستاده است.
نمي دانست پاهايش چقدر توان ماندن را دارند.
نمي دانست چشم هايش چقدر توان ديدن دارند٬توان گريستن.
مدت ها مي گذشت از آن روز که با خودش گفته بود اين هم آخر شاهنامه ي ما٬ ولي شايد هنوز خودش
هم باور نداشت يا مي خواست که باور نکند يا هم غير قابل باور مي نمود...
خسته بود و دل شکسته٬ اما در ميان تمام اين نادانسته ها از يک چيز مطمئن بود:
تنها نيست و ديگر هيچ گاه هم نخواهد بود.
ادامه دارد...













