تبليغاتX
باز هم زندگی
شعر و خاطره

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

ای ایران ایران

 دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من ، تو بمان ، در دل و جان

ای ایران ایران ،

 گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان


سبزی صد چمن ، سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته


ای ایران ایران...

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

 

                                                                                                 تورج نگهبان


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

در شرایطی که بسیاری از دبیران خبر و صاحبان رسانه، از خبر تولید چنین فیلمی اطلاع داشتند، اما به دلایلی صلاح نمی‌دیدند تا خبری از آن منتشر شود  تا این که روزنامه اعتماد سکوت را شکست و نخستین گزارش درباره این فیلم را چاپ کرد... روز جمعه 10 اکتبر 2008 برابر با 19 مهرماه سال 1387 نمايش فيلمي در سينماهاي امريکا و انگلستان آغاز مي شود که به واسطه يک ويژگي مهم براي ايرانيان جذاب و مهم است. «مجموعه دروغ ها» جديدترين فيلم کارگردان کهنه کار سينماي امريکا ريدلي اسکات در اين روز به پرده سينماها مي رود که نام يک بازيگر شناخته شده سينماي ايران در ميان اسامي دست اندرکاران آن به چشم مي خورد؛ گلشيفته فراهاني.

 پس از آنکه سايت سينمايي معتبر imdb حدود 10 روز پيش نام گلشيفته فراهاني را به جمع بازيگران اين فيلم اضافه کرد، کمپاني برادران وارنر هم چهارشنبه شب در تريلر جديدي که از فيلم منتشر کرد تصاويري از بازي فراهاني را قرار داد تا سرانجام شايعه يي که يک سال است در محافل سينمايي و رسانه يي به گوش مي رسد، تاييد شود. سايت imdb هنوز توضيحي درباره نقش فراهاني و نام شخصيتي که او آن را ايفا مي کند ارائه نداده است اما تا پيش از اين از درج نام اين بازيگر در ليست دست اندرکاران فيلم «مجموعه دروغ ها» با نام اصلي Body of lies خودداري مي کرد. فيلم بر مبناي کتابي به همين نام نوشته ديويد ايگناتيوس يادداشت نويس معروف روزنامه واشنگتن پست ساخته شده است. اين کتاب آوريل سال 2007 به بازار آمد و بلافاصله حقوق سينمايي آن توسط کمپاني معروف برادران وارنر خريداري شد.

رمان «مجموعه دروغ ها» مضموني در ارتباط با مبارزه با تروريسم دارد و داستان يک مامور سيا به نام راجر فريس است که براي پيدا کردن يک تروريست مهم از سران القاعده به نام «سليمان» به اردن مي رود. کتاب تا حدودي به نقد سياست هاي مداخله گرايانه آمريکا مي پردازد و در مجموع اثر منتقدانه يي محسوب مي شود. در برگردان سينمايي اين رمان تغييراتي ايجاد مي شود که يکي از مهم ترين آنها اضافه شدن شخصيتي به نام «عايشه» است که در داستان اصلي با نام «آليس» وجود داشت. شخصيتي که قهرمان داستان در جريان پيدا کردن سليمان دلباخته اش مي شود. ويليام موناهان فيلمنامه نويس اسکاربرده به خاطر فيلم معروف «مردگان» مارتين اسکورسيزي که کار بازنويسي و اقتباس از داستان اصلي را برعهده داشته، شخصيت عايشه را در قالب يک پرستار تصوير کرده که البته هنوز جزئيات کامل آن مشخص نيست.

 گلشيفته فراهاني ايفاگر اين نقش است در حالي که نقش نخست فيلم را لئوناردو دي کاپريو بازي مي کند و راسل کرو هم بازيگر نقش مهم ديگري در فيلم است. فيلمبرداري فيلم سال گذشته آغاز شد و بخش هاي مربوط به اردن در شهر رباط مراکش فيلمبرداري شده است. گفته مي شود بعد از انتخاب گلشيفته فراهاني براي بازي در فيلم سازندگان آن تغييراتي در فيلمنامه اوليه انجام داده اند تا حضور فراهاني در فيلم با موازين خاص حقوقي و قانوني کشور در تضاد نباشد.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

  

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست٬

وجودم از تمنای تو سرشار است٬

زمان-در بستر شب-خواب و بیدار است

 

هوا آرام٬شب خاموش٬راه آسمان باز...

خیالم چون کبوتر خای وحشی می کند پرواز...

رود آنجا که می بافند کولی های جادو٬گیسوی شب را

همان جا ها٬که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند٬

همان جاها٬ که اختر ها٬به بام قصر ها٬مشعل می افروزند٬

همان جاها٬که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند٬

همان جاها٬ که پشت پرده ی شب٬

دختر خورشید فردا را می آرایند

 

زمان در بستر شب٬ خواب و بیدار است٬

سیاهی تار می بندد٬

جراغ ماه٬ لرزان٬ از نسیم سرد پاییز است

...

 

 

 

                                                           فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

مرو ای دوست٬ مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار

 

این مطالب ادای دینی ست به یک دوست دیرینه٬به کسی که امروز دیگه بین ما نیست

حرف های امشب من عین کلمه ی فراموشیه

وقتی که من باید بایستم و بگم که چند ماه دیر فهمیدم سمیرا رفته!

 

سمیرا عید رفت

وقتی من در تب و تاب درس بودم

سمیرا رفت

 و هیچ کدوم از دوستای قدیمش حتی خبر نشدن تا شریک مراسمش باشن!

سمیرا رفت و ما امروز داغ دار او شدیم

پنج ماه دیر تر٬ به اندازه ی انگشتان یک دست

سمیرا بدون خداحافظی رفت

درست در بهار زندگیش

سمیرا کاشت ولی نموند تا وقت درو

 

هنوز صدای خنده های شادش توی گوشم زنگ میزنه

و

فقط می تونم بگم

سفرت به خیر

...

 

 

باران که می آید دیگر نمی آیی

باران گل٬ باران نیلوفر

باران مهر و ماه وآیینه

باران شعر و شبنم و شبنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

وقتی که بعد از چند سال یه دوست قدیمی را می بینی تازه گرد و غبار  چند ساله از روی خاطره ها پاک

می شه و می فهمی که در تمام این سال ها چقدر دور بودی اما نزدیک!

یک به یک نیمکت های کلاس و شیطنت های وقت و بی وقت را مرور میکنی و تازه یادت می افته که رزا

زنگ های تفریح آهنگ ممد نبودی کویتی پورو میخوند و ما می خندیدیم.

تازه یادت می افته که متین می رفت بین در و دیوار می ایستاد تا رزا و سیمین درو هول بدن و به قول

خودمون پروسه ی شگفت انگیز آب متین گیری را انجام بدیم و آخر کار اینقدر این کارو تکرار کردیم تا در  از

جا در اومد و گذاشتیمش کنار کلاس تا خیال همه را راحت کنیم.

تازه یادت می افته که اینقدر به همون در کذا عکس آدامس چسبونده بودیم که بهش می گفتیم آلبوم!

یاد کولر پارچه ای روی پشت بام همسایه می افتی که مثلا دیش ماهوارشو پشتش پنهون کرده بود

و وقتی بارون می اومد چروک می شد.

بعد می رسی به قصه ی کلاس های عربی و خانوم افشاری که همه دور از جونتون مثل فلان حیوان وفا

دار ازش می ترسیدن.

تازه از همه خنک تر ساعت ناهار بود که یکی داوطلبانه شیلنگ آبو بر می داشت تا می شد به همه آب

می پاشید و بقیه هم از فرصتی واسه به قول ناظم اغتشاش استفاده می کردن و جیغ می کشیدن.

یا هم از اون روزی یاد می کنی که پگاه مقنعه ی یکی از بچه ها رو (که الان حتی اسمش هم یادمون

نیست) از پنجره ی کلاس پرت کرد همون جایی که عرب نی انداخت و اون طفلک با شال یکی دیگه

راهی خونه شد.

بعدش صدای هی هی و یادش به خیر که همین لحظه ها را هم خاطره می کنه.

اون موقع می بینی چقدر ساده می شه خاطره ساخت و خاطره شد!

تمامی این خطوط و کلمات یه هدیه ی کوچیک به بهترین دوستای دنیا خصوصا رزای عزیزم که هم خاطره

ساز شد و هم دلیل مرور خاطره٬ و حتما وقتی دوباره روی پله های هواپیما می ایسته هم ما و هم

خودش خواهیم گریست و این یک تکرار بی پایان است برای لحظه ی وداع. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

عشق چیزی ست که

                          بیشتر از هر چیزی

                                 داشتنش را دوست داریم

                   و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم

                               

                                     و هیچ کس در نمی یابد

                                              که عشق همان چیزی ست

                                                                       که همواره داده می شود

                                                                                          ولی

                                                                                              پذیرفته نمی شود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

این مرد خودپرست

 این دیو این رها شده از بند

 مست مست

استاده روبه روی من و خیره در منست

گفتم به خویشتن

ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟

مشتی زدم به سینه او
 

ناگهان دریغ

آیینه ی تمام قد رو به رو شکست

 

 

                                                                   حمید مصدق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ”

 

 

          (فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

یه مرد بزرگ از خودش دفاع می کنه

 

و

 

 یه مرد بزرگتر از دیگران دفاع میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

باز باران

 با ترانه

با گوهر هاي فراوان

مي خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

مي پرند اين سو و آن سو

 

مي خورد بر شيشه و در

مشت و سيلي

آسمان امروز ديگر

نيست نيلي

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توي جنگل هاي گيلان:

 

کودکي دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبي چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوي جنگل تازه و تر

همچو مي مستي دهنده

بر درختان مي زدي پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبي

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابي

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهاي درختان

چرخ مي زد ... چرخ مي زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي

نرم و خوش در جوش و لرزه

توي آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبي

 

با دوپاي کودکانه

مي پريدم همچو آهو

مي دويدم از سر جو

دور مي گشتم زخانه

 

مي پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

مي شکستم کرده خاله

 

مي کشانيدم به پايين

شاخه هاي بيدمشکي

دست من مي گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشي

 

مي شنيدم از پرنده

داستانهاي نهاني

از لب باد وزنده

راز هاي زندگاني

 

هرچه مي ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

مي سرودم :

 

" روز ! اي روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودي زشت و بي جان !

 

" اين درختان

با همه سبزي و خوبي

گو چه مي بودند جز پاهاي چوبي

گر نبودي مهر رخشان !

 

" روز ! اي روز دلارا !

گر دلارايي ست ، از خورشيد باشد

اي درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايي ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها مي زد چو دريا

دانه هاي گرد باران

پهن مي گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره مي کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت مي زد ابرها را

 

 روي برکه مرغ آبي

از ميانه ، از کناره

با شتابي

چرخ مي زد بي شماره

 

گيسوي سيمين مه را

شانه مي زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

مي نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توي اين درياي جوشان

جنگل وارونه پيدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران

مي شنيدم اندر اين گوهرفشاني

رازهاي جاوداني ،پند هاي آسماني

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگاني - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زیبا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط نارسیس  | 

می روم ز دیده ها نهان شوم

میروم که گریه در نهان کنم

یا مرا دوری تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

 

 

                                                                           فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط نارسیس  |