تبليغاتX
باز هم زندگی
شعر و خاطره

 

میدونی بد ترین صحنه ای که می شه از بزرگ شدن یک بچه ی ۵-۴ ساله دید چیه؟

اینه که ساعت ۱ شب ۲۹ اسفند٬ وقتی که داری خسته از آخرین تلاشت واسه هر چه بهتر برگذار شدن 

مراسم سال تحویل فردا٬ بر میگردی خونه ات٬ کنار یک خیابون خلوت که هر از گاهی یه ماشین ازش رد

می شه دو تا بچه ی ۵-۴ ساله را می بینی که یه ترازو گذاشتن جلوشون و هنوز چشمشون به راهه که

شاید یه عابر٬ یه پیاده٬ از اون جا رد بشه و احیانا خودش را وزن کنه!

و اون وقت٬ تو مست از غرورت و احتمالا با این فکر که الان دنیا را واسه اون دو تا بچه فتح می کنی٬ و به

نیت این که خدایا ببین چه بنده ی خو بی داری که به هم نوعش کمک می کنه ٬پس در سال جدید هر

چی آرزوی خوبه ماله من! از ماشینت پیاده می شی و می ری طرفشون و خودت را وزن می کنی و بعد

به طرز کاملا محیر العقولی یه اسکناس آبی دو هزار تومنی می گذاری کف دستشون وبا خودت می گی

الان٬ در این لحظه٬ من ٬فقر را از جامعه ریشه کن کردم و شر این بلای خانمان سوز را از سر آحاد ملت

زیر خطر فقر کم کردم!!!

و حتما زمین و آسمان به داشتن همچو تویی افتخار خواهد کرد.

این بدترین صحنه از ستم کشیه اون دو تا بچه است. فقط به خاطر این که دیگه بزرگ شدن٬ فقط به خاطر

این که به دنیا اومدن٬ فقط به خاطر این که هستند و باید شکم خودشون و حتما خواهر و برادر های

مثله خودشون را سیر کنند!

و اون وقته که تو٬ حتی از سیر بودن خودت هم خجالت می کشی!!!

یه سوال: بد ترین صحنه ای که شما دیدید چی بوده؟

اگه دوست داشتید واسه ام بنویسید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

فريدون چون شد بر جهان کامکار

 ندانست جز خويشتن شهريار

به روز خجسته سر مهر ماه

به سر بر نهاد آن کياني کلاه

کنون يادگار است از او ماه مهر

 بکوش و برنج، ايچ منهاي چهر

 

                                                                 فردوسی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

خبرگزار آتی‌بان:"عبدالمحمد شعرانی" سرباز معلم روستای «کالو» در 180 کیلومتری شهرستان دیر استان بوشهر در كشور ايران توانسته با راه اندازی یک وبلاگ در اینترنت به آدرس زیر درباره مدرسه‌ای بنویسد که با چهار دانش آموز كوچك‌ترين مدرسه دنيا است كه در آن به زبان فارسي درس مي‌خوانند .

www.dayyertashbad.blogfa.com

این مدرسه که عنوان کوچکترین مدرسه دنیا لقب گرفته اکنون مورد توجه رسانه‌های جهان قرار گرفته و به همت شعرانی امکاناتی از سوی مسوولان ذی ربط به آن و روستای کالو ( از جمله آب لوله کشی‌، کامپیوتر‌، کتابخانه و میز و نیمکت‌) اختصاص پیدا کرده است‌. از طریق همین وبلاگ بوده که ایرانیان و حتی سازمان یونسکو، با این مدرسه آشنا شدند. مدیر آموزش و پرورش منطقه آنها کامپیوتر خودش را برای این مدرسه فرستاد و ایرانیانی از آمریکا برای این مدرسه هدیه فرستاده‌اند‌. یک مدرس ایرانی در آلمان نوشته‌های او را به زبان آلمانی برای کلاسش ترجمه می‌کند و این معلم از سوی روزنامه همشهری به عنوان یکی از هفت قهرمان اجتماعی کشور در سال 86.خ شناخته شده است‌.
محتوای وبلاگ شعرانی نه گلایه از کمبود امکانات و نه اعتراض و شکایت از زمین و زمان بلکه روایت جاری زندگی و مشق زیستن و عشق آموختن و یاد دادن در هر شرایطی و نگاهی جدید به دنیا و مسایل اجتماعی است‌. شعرانی معلم مدرسه‌ای کوچک به عظمت تمام دنیا و معلمی جوان که نه تنها معلم کودکان خردسال مدرسه‌اش بلکه معلم همه آنهایی است که دوست دارند رسم عاشقی بیاموزند.‌« او به حمیده و پریسا و حسین و مهدی می‌آموزد که در عبور از روزهای سخت این آدم‌های سخت هستند که می‌مانند نه روزهای سخت ». شعرانی این سرباز معلم درس مهربانی‌، محبت‌، امید‌، عشق به زندگی، پیشرفت و دوست داشتن را به دانش آموزانش می‌آموزد‌؛‌« این جا مهربانی بر دل‌ها حکمرانی می‌کند و زندگی با همه زیر و زبری‌اش جاری است. و ما آدم‌های خسته و افسرده و ناامید شهری درهجوم شور و شوق و امید این آدم‌های روستایی، کیش و مات می‌شویم ».

داستان مدرسه کالو شاید حتی از داستان «خانه دوست کجاست» کیارستمی کشش بیشتری برای ساخت یک فیلم جهانی داشته باشد‌. چه رمزی در تکنولوژی وبلاگ نهفته است که می‌تواند چنین تاثیری در ابعاد داخلی و جهانی داشته باشد‌؟ آیا وبلاگ به کمک زندگی آمده است ؟

همه دانش‌آموزان كلاس‌اش را می‌شناسد؛ می‌داند هر كدام چه‌رنگی دوست دارد و دلش برای چه غذایی ضعف می‌رود؛ هركدام دیشب شام چه خورده و كدامشان با خواهر و برادرش دعوا كرده؛ انشای چه كسی خوب است و چه كسی سرش برای ریاضی درد می‌كند؛ دل چه كسی گرفته و چه كسی قرار است امشب برود عروسی.

عبدالمحمد شعرانی از معدود معلم‌هایی است كه زیر و بم زندگی همه دانش‌آموزان مدرسه‌اش را می‌داند. عبدالمحمد‌شعرانی معلم، مدیر، ناظم و خلاصه همه‌كاره كوچك‌ترین مدرسه ایران است؛ مدرسه‌ای كه سرجمع 4تا دانش‌آموز بیشتر ندارد؛ 2تا دختر و 2 تا پسر.در روستای جمال‌آباد كالو- 30كیلومتری بندر دیر 7 خانوار زندگی می‌كنند .سال‌هاست نه خانواده‌ای به این روستا آمده و نه خانواده‌ای از آن مهاجرت كرده است.كار مردان، ماهیگیری است و زندگی‌شان وابسته به دریا. خانه‌هایشان نزدیك به‌دریاست و تنها مدرسه‌شان لب ساحل؛ 10متری دریا. درس خواندنشان هم رابطه مستقیم با دریا دارد؛ دریا از پنجره كوچك كلاس‌شان پیداست و دل كوچك بچه‌ها نگران پدرانی كه برای كسب روزی به دریا رفته‌اند...

اهالی روستای جمال‌آباد به درس خواندن بچه‌هایشان علاقه‌مندند. دبستان‌شان حالا 4 تا دانش‌آموز دارد. بچه‌ها به سن مدرسه كه می‌رسند، همین جا درس می‌خوانند؛ ابتدایی را كه تمام كردند، می‌روند شهر برای راهنمایی و دبیرستان.سابق- قبل از اینكه عبدالمحمد به‌عنوان سربازمعلم به ده بیاید- یكی از بچه‌های خودشان كه دانشگاه رفته، به‌عنوان سربازمعلم به بچه‌های ده درس می‌داده. آن‌وقت‌ها خبری از كلاس درس و نیمكت و اینها نبوده؛ یك حسینیه قدیمی بوده كه بچه‌ها در آن درس می‌خوانده‌اند.همزمان با ورود معلم تازه، آموزش و پرورش منطقه «بردخون» یك خانه نزدیك دریا خریداری كرد و آن را به مدرسه ابتدایی اختصاص داد و این‌گونه بود كه كوچك‌ترین مدرسه ایران با 4 دانش‌‌آموز تاسیس شد.«فامیلی همه بچه‌های كلاس زارعی است! برای همین هم آنها را با نام كوچك صدا می‌كنم؛ مهدی كه كلاس اول است و خواهرش- حمیده- كلاس پنجم است، پریسا كلاس دوم و حسین هم كلاس چهارم است.»

مدرسه روستا یك خانه یك اتاقه است كه همه كاره‌اش هم خود شعرانی است؛ «اینجا ناظم و مدیری نداریم. فقط یك مبصر هست كه نامش حسین است؛ حسین بچه باهوشی است و می‌تواند از عهده نظم و انضباط دادن به 3 دانش‌آموز دیگر برآید.بچه‌ها مدرسه را دوست دارند، در حقیقت خیلی به آن احساس تعلق می‌كنند شاید چون اینجا از كلاس‌های زیاد و حیاط پت و پهن و ردیف‌های آبخوری خبری نیست، اینجا درست مثل خانه خودشان است.

كار پیشخدمت مدرسه را هم خودشان انجام می‌دهند؛ خودشان مدرسه را تمیز می‌كنند، آن را رنگ می‌كنند، جارو می‌زنند و نیمكت‌ها را به سلیقه خودشان می‌چینند. مدرسه ما واقعا خانه دوم بچه‌هاست.

به نقل از آتی بان http://www.atiban.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کس که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود٬ مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست٬ می رود

این جا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آن چه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قدکمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می روند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

                                                                          دکتر افشین یداللهی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط نارسیس  |