|
شعر و خاطره
|

دیشب اینقدر بیدار موندمو خوندم تا بالاخره تموم شد.
کتابو میگم٬همون کتابی که چند روز بود خوابو از چشمام گرفته بودو با ولع تموم می خوندمش که بفهمم
آخرش چی میشه!
بالاخره دیشب تموم شد.
به قول خودمون اینقدر موتور چشمام گرم شده بود که حتی بعد از کلمه ی پایان هم دنبال سطر بعدی و
حروف تایپ شده و خلاصه ردی از ادامه ی داستان می گشتم.
اسم کتاب........٬اسمش مهم نیست چی بود.
داستانشو میگم٬...............٬ولش کن داستانش هم مهم نیست.
حرفش٬حرفش از همه مهمتر بود:
نویسنده ی محترم کتاب(که بازم اسمش مهم نیست)در تمام طول و عرض جغرافیایی کتاب٬ در مورد این
می گفت که چرا بعضی وقتا ما آدما قدر فرصت هایی که یه دفعه تالاپی از آسمون نازل می شه را
نمیدونیم٬چرا زود فراموش می کنیم٬چرا خاطره می شیم٬چرا زندگی نمی کنیم.
در ادامه اش گفته بود٬ ممکنه این فرصت ها که مثله خزانه ی ملی و یه کشور چاه نفت ارزشمندند و
احتمالا هر ۷۵ سال یک بار مشاهده می شن(درست عین هالی) با یه صاعقه ی ناگهانی و امثالهم یه
هویی و ناغافل از دست برند و اون وقته که کاسه ی چه کنم دست میگیریم و دور کره ی خاکی میگردیم
که شاید فرجی بشه و ما فرصت از کف رفته را یه جای دیگه و شاید دست یه آدم دیگه پیدا کنیم و دریغ!!
دریغ و درد که هنوز نمی دونیم چیزی که از آسمون افتاده را باید توی آسمون دنبالش بگردیم و به دلیل
این که متاسفانه هنوز برای همه ی ما فرصت انوشه شدن و به دیدن آسمون رفتن نیست پس باید
چشم بدوزیم به فردا!
فردایی که شاید خورشیدش خبر از فناوری جدیدی بده که با اون همه ی آدمای خسته از زمین و انگشت
به دهنی مثله ما٬ بتونن به آسمون برند و گم شده ی خویش باز یابند!
همین میشه که دوباره اینقدر چشم به راه فناوری کذا می مونیم که یادمون میره خورشید هر روز طلوع
میکنه و این بی تکرار ترین حادثه ی مکرره!
و اون وقته که می شیم قوم از این جا مونده و از اون جا رونده یا میشه گفت در کل و در همه حال درمونده
درست مثله کتاب!!!