تبليغاتX
باز هم زندگی
شعر و خاطره

ما که در اين بيست و اندي سال عمري که از خدا گرفتيم ، بالاخره نفهميديم اين سنت حسنه ي شب

يلدا را از هواداران آناهيتا داريم يا از صدقه سر ميراث به جا مانده از کاسپيان! به هر حال که خوب سنتيه

خووووووب.

جونم واسه جوونتر ها بگه که قديما در چنين شبي همه تو خونه ي بزرگتر ها ي فاميل زير يه کرسي

جمع مي شدند وتا دمدماي صبح به امر شريف گل بگو گل بشنو مشغول ميشدند. حالا اين وسط يه

آجيلي هم خورده ميشد و دو سه تا انار هم دونه میشد و همگی با هم می خوردند و آخر کار ، همدیگه 

را دو سه فالی مهمون میکردند و یکی که از همه صدای بهتری داشت اونو می خوند حالا دیگه بماند که

بعضیا با خوندن فالشون سرخ و سفید می شدند معلوم می شد که کمیت دلشون لنگ میزنه و وقته اون

رسیده که واسشون آستین بالا بزنند و به قول خودمون بفرستنشون قاطی مرغها!

هی هی هی عجب روزگاری بود قدیما.

تا این که قوم اسکیمو به ایران حمله کرد و تخم محبت و ملخ خورد.

دیگه شب یلدا شد شب رو کم کنی و این که سفره ی کی از بقیه رنگین تره!

دیگه نه کسی خونه ی بزرگتر فامیل رفت و نه از امر شریف کذا خبری بود.

دیگه حتی بعد از خوندن فال هیچ کسی سرخ و سفید نشد، اگه هم شد کسی اینقدر ها هواسش نبود

که متوجهش بشه.

هی هی هی عجب روزگاری داشتیم قدیما!!!

 

 

پی نوشت:

وقتی داشتم نظرات دوستان عزیز را مطالعه می کرد به این نکته رسیدم که احتمالا حمله ی

اسکیموهایی که مد نظر بنده بوده با یه حمله ی دیگه اشتباه شده ٬ مثله این که کشور ما زیاد مورد

علاقه ی قبایل مختلف اسکیمو واقع شده.که البته دور از انتظار هم نیست.

به هر حال شاعر نامی ما فرموده است:  هرکسی از ظن خود شد یار من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط نارسیس  | 

It's four in the morning, the end of december
I'm writing you now just to see if you're better
New york is cold, but I like where I'm living
There's music on clinton street all through the evening
I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record

Yes, and jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear

Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train
And you came home without lili marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody's wife

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see jane's awake


She sends her regards
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I'm glad you stood in my way

If you ever come by here, for jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried

And jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

-- sincerely, l. cohen

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

دارای عزیزم سارای نازنینم سلام

مدادم را تازه تراشیده ام و به بهانه مشق نوشتن به اتاقم آمده ام و دارم چند خطی برای شما می

نویسم.

اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگویم که این جا همه چیز خوب است٬ آسمان آبی ست و ستاره

ها هنوز چشمک می زنند حتی با وجود دیده نشدنشان.می گویند به خاطر چراغ هایی است که در

سطح شهر گذاشته اند.اسمش آلودگی نوری است(به حق چیز های نشنیده مادرمان می گوید معلوم

نیست فردا بگویند چه چیزی آلوده است)

تا یادم نرفته است بگویم این جا می گویند هوا هم آلوده است٬خودم از تلویزیون شنیدم که می گفت

فردا هوا خیلی آلوده است و سالمند ها(مادرمان می گوید یعنی مثله بی بی جان ما) نفس نکشند.

مرا می گویی اینقدر ترسیدم که تا صبح خواب به چشمانم نیامد.آخر من خیلی بی بی جانم را دوست

دارم و اگر نفس نمی کشید و می مرد من باید چه می کردم؟ اما خدا را شکر که بی بی جانمان نمرد٬

نمی دانم شاید آن روز یواشکی نفس می کشیده آخر مگر می شود آدم یک روز نفس نکشد و زنده

بماند! این را یک بار خانم معلممان سر کلاس گفت وقتی برای رو کم کنی آن دختره ی افاده ای نفسم را

۲ دقیقه حبس کردم.

بگذریم٬ جانم برای شما بگوید که این هنوز گرانی هست (پدرمان می گوید این جا چیزی که ارزان است

جان آدمیزاد است. نمی دانم یعنی چه٬ وقتی هم پرسیدم پدرمان گفت : تو دیگر چه می گویی خیره سر

و من باز نفهمیدم که خیره سر یعنی چه!)

مادرمان دیروز می گفت خوب شد اسم دارا جانمان را از کتاب فارسی دبستان برداشتند وگرنه همه ی

بچه هابه جای درس خواندن یاد انار می افتادند و آن وقت انار کیلویی ۲۷۰۰ تومن را چطوری باید برایشان

می خریدیم.

راستی در شهر یک بیماری جدیدی آمده که هر روز یک سری می گیرند و می گویند اسمش مد است.

خودم در روزنامه ی دست آقاجانمان دیدم که نوشته بود مد یک بیماری روانی است که اگر جوانی بگیرد

زود می میرد و حتما هم به جهنم می رود و من خیلی ترسیدم چون بالاخره چند سال دیگر جوان میشوم

و اگر بمیرم آن وقت چه کسی باید با پریا(دختر همسایه بالایی مان است)عروسی کند؟

همان وقت که آقا جانمان روزنامه را می خواند زیر لب می گفت: کاش یه کمی هم به فکر گرانی بودند که

این روز ها خیلی مد شده است٬ نمی دانم برای این می خواهند چه کنند که ما مجبوریم گوشتی

کیلویی خدا تومن بخریم٬راستی خدا تومن یعنی چه؟

راستی دختر همسایه مان همان که خیلی خوشگل بود٬ مرد. نمی دانم چرا٬ به من هم نمی گویند ولی

همسایه ها مدام پچ پچ می کنند٬ تازه فردایش هم آمدند پدرش را بردند به قول داداش فردین٬کت بسته.

تازه ترش احمد که شاگرد مکانیک سر کوچه است بیشتر از همه گریه می کرد اما نمی دانم چرا کسی

محلش نمی داد.

خوب دیگر قلمم طاقت نوشتن ندارد ٬ الان است که مادرمان بیاید و ببیند که دارم به جای مشق نوشتن

نامه می نویسم و بعدش یک کتک حسابی به جای شام امشب به ما بزند.

از حالتان برایمان بنویسید. راستی بگو گاو مشتی حسن گوساله زایید یا نه؟تا یادم نرفته می شود از

مشتی حسن بخاهی شیر گاوهایش را ارزان تر بفروشد؟

آخر در شهر شیر و ماست و پنیر هم گران شده.فکر کردم اگر سه نفری از گاو های مشتی حسن

خواهش کنیم زودتر بزایند تا گاو های روی کره ی زمین بیشتر بشوند آن وقت شیر هم ارزانتر شده و پنیر

هم ارزانتر بشود.شاید این جوری گوشت هم بشود کیلویی پیغمبر تومن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط نارسیس  | 

 
 
به چه می‌خندی پسته‌ی پاييزی؟
 
 
به زودی آن خبر سهمگين
 
 
به باغ بی‌آفتاب اين ناحيه خواهد رسيد

 

خيلی وقت است که نطفه‌ی نی را

 

به زهدانِ بيشه کُشته‌اند

 

باورت اگر نمی‌شود

 

نگاه کن

 

دُرناها دارند بی‌خواب و بی‌درخت

 

رو به مزارِ ماه می‌گريزند

 

اينجا ماندنِ ما بی‌فايده است

 

من فانوس را برمی‌دارم
 
 
 
تو هم کبريت را فراموش نکن!

                                                         

                                                                                                             سید علی صالحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط نارسیس  |