|
شعر و خاطره
|
نمی دونم چرا همه اش یاد فیلم Dog Day Afternoon بودم.نه به خاطر موضوعش٬ فقط به خاطر اسمش.
دوباره هوا سرد شده و قصه ی سینوزیت و سر درد ما هم شروع شد. البته خداوند و شکر می کنم که
بزرگترین مشکلم توی زمستون سر درده ولی خوب دیگه واقعا حوصله ی آدم سر میره.
در تمام این هفته به رسم شیوخ دستار به سر بستمو در منزل می بماندم و سماق مکیدم... و به حال
بیکاران غبطه خوردم که عجب عالمی دارد بی کارگی.
خلاصه که ماجرا به همین جا ختم نشد.کل هفته رو یاد سمیرا بودم. تا اون جا که یه دقیقه دچار توهم
شدم و نزدیک بود برم شمارشو از دفترچه های قدیمی پیدا کنمو زنگ بزنم خونشون به این امید که
شاید بهم بگن سمیرا دانشگاهه یا این که بگن چند لحظه گوشیو نگه دارید ... و بعد بتونم دوباره صداشو
بشنوم مثله قدیما...اما از ترس حقیقت از جام تکون نخوردم.
این هم یه جورایی زندگیه دیگه٬ شاید بشه گفت یه وجه دیگه ی زندگی٬ یه صورت دیگه...
بگذریم...
پی نوشت:
دیشب به یه نکته ی جدید در مورد خودم رسیدم: احتمالا من و آنتونیوس یه شباهت هایی بهم
داشتیم و داریم...

اما برنامه ی این هفته ی سینما یک و وسوسه ی سخن راندن در مورد نشان قابیل (The Mark Of Cain)
منو بر این داشت که صبح زود از خواب ناز بر خواسته و پس از ایفای نقش کوزت این جا بنشینم و وراجی
کنم.
دیشب برای اولین بار از نعمت سانسور در تلویزیون کشورم مشعوف شدم.چون دل و دماغ دیدن صحنه-
های خشونت بارو نداشتم.چیزی که در این فیلم به وفور دیده می شد.

داستان از آگوست ۲۰۰۳ و در جنوب عراق آغاز می شد.و اولین چیزی که از ذهن من در اون لحظه عبور
کرد این بود که این جنگ چند ماهه الان ۶ ساله که آغاز شده.
به هر حال فیلم روایتی بود از رفتار سربازان انگلیسی با مردم عراق٬ روایتی از مشکلات وسختی های
سربازان کم سن و سالی که ندانسته در شرایطی قرار می گیرن که خیلی وقت ها قادر به هضم و
تحملش نخواهند بود.(طبق آماری که قبل از پخش فیلم ارائه شد ۴/۱ سربازان انگلیسی کشته شده در
جنگ عراق بر اثر خودکشی جان خود را از دست داده اند.)

و بعد هم مسئله سران ارتشی که جزء لاینفک این جور جنگ ها هستن.سرانی که برای رسیدن به
موقعیتی بهتر از هیچ جنایتی روی گردان نیستند و تنها تنبیه برای اون ها ۲۸ روز تعویق در حکم ارتقای
مقامشونه.

و قربانیان تمام عیار و همیشگیه این وقایع...
پی نوشت:
آهنگ I Know What You Want BY Mariah را واسه دانلود می گذارم.
این روزها ایرانسل هر روز جایزه میدهد...شما چطور؟

این روزها همه فیلتر میشوند... شماچطور؟
.jpg)
این روزها همه همراه اول دارند...شما چطور؟![]()

این روزها همه مهدی اسدی گوش میکنند...شما چطور؟

این روزها همه امتحان دارند...شما چطور؟

این روز ها همه برف بازی می کنند...شما چطور؟

این روز ها هم اینقدر با کلاس شده اند که خیلی با کلاس شده اند...شما چطور؟

این روزها همه رژیم دارند...شما چطور؟
پی نوشت:
پروفایل مدیریت وبلاگ یعنی شخص شخیص متشخص بنده را میتوانید ملاحضه فرمائید

بم عزیزم سلام
پنج سال گذشت.چه زود و در نهایت ناباوری عجیبی که هنوز از تلخی آن بهت زده ایم.
زود گذشت اما سخت.سخت بر تو و زود بر من.
و چه ناباورانه تر٬ تلخ تر و سیاه تر که تو را بی رنگ کرده ایم ٬ فراموش کرده ایم و از خاطرمان زدوده ایم.
چه دل سنگ شده ایم در نبودنت٬ انگار که غمی بالا تر از نبود تو نیست.

بم عزیزم سلام
سلامی از پس پنج سال.
پنج سالی که چون باد ٬ چون عمر گذشت و نگاه کودکان بی پناهت را به قاب خاطره برد.
انگار همین دیروز بود که مردمت قبل از باز کردن چشم ٬ نگاه خود را برای همیشه بستند.
انگار همین دیروز بود.

بم عزیزم سلام
سلامی به سرمای همان زمستانی که کودکانت ٬ زنانت و مردانت در چادر هایی که بود یا نبود گذراندند.
سلامی به گرمای تابستان هایی که پس از آن مردمت زیر تابش جان کاه بی سر پناه سپری کردند.
سلامی به حلاوت خرمایی که به دست نازنین طفلانت از درخت چیده شد.

بم عزیزم سلام
سلامی به وسعت فراموشی ما ٬ غایت تنهایی تو و به اندازه ی خالی بودن دست مردانت از آب ٬ از نان٬
از سقف ...
سلامی به نهایت محبت کلام زنانت ٬ به استواری گام های فرزندانت٬ به بی نیازی نخل های سر کشیده
به آسمانت.

بم عزیزم سلام
سلامی به وسعت یک غم. غم از دست دادنت.
بم عزیزم سلام